رنج و فولاد


*بعد از انتشار این پستم و استقبال شما،بیشتر تشویق شدم و چندتا از این داستان های قشنگ پیدا کردم. یکی از این داستان ها  که خودمم خیلی دوسش داشتم اینه:

.

.

.

آهنگری پس از گذراندن جوانی پر شر و شور ، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند.سال ها با علاقه کار کرد ، به دیگران نیکی کرد ، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی اش چیزی درست به نظر نمی آمد.حتی مشکلاتش مدام بیشتر میشد.

یک روز عصر،دوستی به دیدنش آمد و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: ((واقعا عجیب است.درست بعد از این که تصمیم گرفته ای مرد خدا ترسی بشوی،زندگی ات بدتر شده، نمی خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاش هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده.))

آهنگر بلافاصله پاسخ نداد.او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی فهمید چه بر سر زندگی اش آمده. اما نمی خواست دوستش را بی پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که می خواست یافت. این پاسخ آهنگر بود:

"در این کارگاه،فولاد خام برایم می آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می دانی چه طور این کار را می کنم؟ اول تکه ی فولاد را به اندازه ی جهنم حرارت می دهم تا سرخ شود.بعد با بی رحمی، سنگین ترین پتک را بر می دارم و پشت سر هم به آن ضربه می زنم، تا این که فولاد،شکلی را بگیرد که می خواهم.بعد آن را در تشت آب سرد فرو می کنم، و تمام این کارگاه را بخار آب می گیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می کند و رنج می برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست."

آهنگر مدتی سکوت کرد و ادامه داد:" گاهی فولادی که به دستم می رسد، نمی تواند تاب این عملیات را بیاورد.حرارت، ضربان پتک و آب سرد، تمامش را ترک می اندازد. می دانم که این فولاد، هرگز تیغه ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد."

باز مکث کرد و بعد ادامه داد:" می دانم خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می برد.ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته ام، و گاهی به شدت احساس سرما می کنم.انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می برد. اما تنها چیزی که می خواهم این است : خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو میخواهی، به خود بگیرم.با هر روشی که می پسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولاد های بی فایده پرتاب نکن."

۱۲:۳۵
پدرام. یار
۰۵ بهمن ۹۴ , ۱۲:۴۲
ممنونم ... :)

پاسخ :

به خاطر چی؟

پدرام. یار
۰۵ بهمن ۹۴ , ۱۳:۲۲
برای مطلب دوست عزیز

پاسخ :

آهان...خواهش میکنم:)

 

 

میچکا بانو
۰۵ بهمن ۹۴ , ۱۳:۳۴
خیلی عالی ..

پاسخ :

مرسیییی :))

 

(ک) (شباهنگ)
۰۵ بهمن ۹۴ , ۱۵:۰۲
درود بر شما...
مطالب وبتون بسیار مفید و نغز هستند..
سپاس از شما ..
 در همه دوران ففط عشق یکه تازی میکند
 من نییم جز لعبتی عشقست که بازی میکند
 گه به کوره میدمد وانگه به پتکم میزند
 تا کند آبدیده ام پیکار چو غازی میکند
 زیرِ پتک عشق نشاید دم زدن زیرا که او
 تا بگویی عاشقم هر لحظه نازی میکند...
 اینهم سروده ناقابلی تقدیم به پست شما..
اگر به شعر و غزل علاقمندید..از حضور تان 
 خوشحال میشوم...

پاسخ :

خیلی ممنونم هم از حضورتون هم به خاطر این سروده زیبا.

چشم حتما به وبتون سر میزنم.

م.ع آفتاب
۰۵ بهمن ۹۴ , ۲۳:۳۵
وفقکم الله

یا علی

پاسخ :

علی یارتان
❤❤ پسر خوب ❤❤
۰۶ بهمن ۹۴ , ۲۰:۲۸
عالی بود
از این منظر به مشکلات نظر کردن هم زیباست
آفرین به شما

پاسخ :

مرسییییییی.
آره اصلا همیشه باید از این منظر به مشکلات نگاه کنییم:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

دل نوشته ها

زیبایی ها را چشم می بیند...
مهربانی ها را دل❤....
چشم فراموش میکند،
اما دل هرگز...

**************
پیوندها
Designed By Erfan Powered by Bayan