شاهین

 پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد.پس آن ها را به مربی پرندگان

 دربار سپرد.تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند.یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه

 آمد و گفت که یکی از شاهین ها تربیت شده و آماده شکار است.اما نمی دانم چه

 اتفاقی برای آن یکی افتاده که از همان روز اول که آن را روی شاخه ای قرار داده ایم

 تکان نخورده است.این موضوع کنجکاوی پادشاه را برانگیخت و دستور داد تا پزشکان و

 مشاوران دربار، کاری کنند که شاهین پرواز کند.اما هیچ کدام نتوانستند.

 روز بعد پادشاه دستور دادتا به همه ی مردم اعلام کنند که هرکس بتواند شاهین را

 به پرواز درآورد پاداش خوبی از پادشاه دریافت خواهد کرد.

 صبح روز بعد پادشاه دید که شاهین دوم نیز با چالاکی تمام در باغ در حال پرواز است!

 پادشاه دستور داد تا معجزه گر شاهین را نزد او بیاورند.درباریان کشاورزی متواضع را 

 نزد شاه آوردند و گفتند اوست که شاهین را به پرواز درآورد.

 پادشاه پرسید:تو شاهین را به پرواز درآوردی؟چگونه این کار را کردی؟شاید جادوگر

 هستی؟!

 کشاورز که ترسیده بود گفت:سرورم ،کار ساده ای بود، من فقط شاخه ای را که

 شاهین روی آن نشسته بود بریدم.شاهین فهمید که بال دارد و شروع به پرواز کرد.

 

 گاهی لازم است برای بالا رفتن،شاخه های زیرپایمان را ببریم....

 

 

۱۲:۱۲

صدای عشق

 شانزده سالم بود که پول توجیبی و کادوی تولد و عیدی های دو سالم را

 جمع کردم گیتار برقی بخرم.بابا اجازه نداد.خیلی که اصرار کردم قبول کرد.

 گیتار و یک آمپلی فایر کوچک خریدم.

 همه ی تهران را گشتم تا معلم گیتارِ ِ زن پیدا کنم.پیدا نشد.بابا اجازه نداد

 پیش معلم مرد بروم.خودم تمرین میکردم.فایده نداشت.سیم های گیتار

 خیلی سفت بود.دستم را درد می آورد.نمی توانستم کوک اش کنم.

 صدایش بلند بود و خانواده را اذیت می کرد.ناامید شدم....

 دوسال گذشت.گیتار کنار اتاق ماند و خاک خورد.برایش که مشتری پیدا

 شد، به اصرار مامان و بابا فروختم اش.مامان گفت پول گیتار را دستبند طلا

 بخرو نگه دار،برایت بماند.

 دستبند را هنوز دارم.حتی بعد از ازدواج که برای خرید خانه، همه ی

 طلا هایم را فروختم، نگه اش داشتم.همیشه هم دستم است.

 گاهی دختر دو سال و نیمه ام، سرش را روی دستم می گذارد و لبخند

 می زند،می گوید:"مامان،چرا از دستت صدای آهنگ میاد؟"

 

 -کفش هاتو جفت کن

 ضحی کاظمی

 

 

۰۰:۵۰

رنج و فولاد


*بعد از انتشار این پستم و استقبال شما،بیشتر تشویق شدم و چندتا از این داستان های قشنگ پیدا کردم. یکی از این داستان ها  که خودمم خیلی دوسش داشتم اینه:

.

.

.

آهنگری پس از گذراندن جوانی پر شر و شور ، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند.سال ها با علاقه کار کرد ، به دیگران نیکی کرد ، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی اش چیزی درست به نظر نمی آمد.حتی مشکلاتش مدام بیشتر میشد.

یک روز عصر،دوستی به دیدنش آمد و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: ((واقعا عجیب است.درست بعد از این که تصمیم گرفته ای مرد خدا ترسی بشوی،زندگی ات بدتر شده، نمی خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاش هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده.))

آهنگر بلافاصله پاسخ نداد.او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی فهمید چه بر سر زندگی اش آمده. اما نمی خواست دوستش را بی پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که می خواست یافت. این پاسخ آهنگر بود:

"در این کارگاه،فولاد خام برایم می آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می دانی چه طور این کار را می کنم؟ اول تکه ی فولاد را به اندازه ی جهنم حرارت می دهم تا سرخ شود.بعد با بی رحمی، سنگین ترین پتک را بر می دارم و پشت سر هم به آن ضربه می زنم، تا این که فولاد،شکلی را بگیرد که می خواهم.بعد آن را در تشت آب سرد فرو می کنم، و تمام این کارگاه را بخار آب می گیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می کند و رنج می برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست."

آهنگر مدتی سکوت کرد و ادامه داد:" گاهی فولادی که به دستم می رسد، نمی تواند تاب این عملیات را بیاورد.حرارت، ضربان پتک و آب سرد، تمامش را ترک می اندازد. می دانم که این فولاد، هرگز تیغه ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد."

باز مکث کرد و بعد ادامه داد:" می دانم خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می برد.ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته ام، و گاهی به شدت احساس سرما می کنم.انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می برد. اما تنها چیزی که می خواهم این است : خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو میخواهی، به خود بگیرم.با هر روشی که می پسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولاد های بی فایده پرتاب نکن."

۱۲:۳۵

بخونید خیلی قشنگه

این محشره حتما بخونید....

(یکی از قشنگ ترین پست های دنیا)

.

.

.

مردی به نام اِستیو جابز، برای انجام مصاحبه حضوری شغلی، به شرکتی رفت.مدیر شرکت، یک ورقه کاغذ گذاشت جلوی استیو و از او خواست برای استخدام تنها به یک سوال پاسخ بدهد.

سوال این بود:

شما در یک شب بسیار سرد و طوفانی، در جاده ای خلوت رانندگی می کنید، ناگهان متوجه می شوید که سه نفر در ایستگاه اتوبوس، به انتظار رسیدن اتوبوس این پا و آن پا میکنند و در آن باد و باران و طوفان چشم به راه کمک هستد.

یکی از آن ها پیرزن بیماری است که اگر هرچه زودتر کمکی به او نشود ممکن است همان جا در ایستگاه اتوبوس غزل خداحافظی را بخواند.

دومین نفر، صمیمی ترین دوست شماست که حتی یک بار شما را از مرگ نجات داده است و

نفر سوم، عشق شماست!

اما خودروی شما فقط یک جای خالی دارد.شما از میان این سه نفر کدام یک را سوار می کنید؟

پیرزن؟

دوستتون؟

عشقتون؟

جوابی که استیو نوشت ، باعث شد از میان صدها متقاضی، به استخدام شرکت در آید.

پاسخ  او این بود:

من سوئیچ ماشینم را می دهم به آن دوست صمیمی ام تا پیرزن بیمار را به بیمارستان برساند و با عشقم در ایستگاه منتظر میمانم شاید اتوبوس آمد.

۱۵:۱۲

دل نوشته ها

زیبایی ها را چشم می بیند...
مهربانی ها را دل❤....
چشم فراموش میکند،
اما دل هرگز...

**************
پیوندها
Designed By Erfan Powered by Bayan